تبليغاتX
چترها دشمن بارانند
عشق آن نیست که بگوئیم عاشق شده اییم.بلکه عشق آن است که خدا در دل ما بیاندازد....

 

                                برای گلم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 9:19  توسط قطره باران | 
خدا هیچ کاری نکرد ؟! خدا به انسان : توان داد تا تلاش کند عشق داد تا عبادتش کند رنج داد تا رشد کند غم داد تا یادش باشد اشک داد تا شعله غم را خاموش کند صبر داد تا از سختی بگذرد دوست داد تا دست یاری اش باشد عقل داد تا چاره بجوید و ... مشکل داد تا حل کند و طعم موفقیت را بچشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:5  توسط قطره باران | 
خدا به ما هر چیزی که برای رسیدن به سعادت لازم است داد ...اما ما گاهی به جهل و غفلت ، نعمت را به نقمت و گنج را به رنج مبدل می کنیم ...همه ما مکرر شنیده ایم که شکر ِنعمت ، نعمت را افزایش می دهد اما به چگونگی شکر گزاری هم واقفیم ؟ ● شکر بدان معناست که از نعم الهی در جهت مقصود معبود بهره ببریم و با اینحال تنها بخش کوچکی از شکر را می توان به جا آورد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:4  توسط قطره باران | 
وقتی به ارزوهای دنیای برسی یه روزی ازش خسته میشی حتی اگه پولدارترین آدم روی زمین باشی اگه زمین مال توباشه یه روزی ازش خسته میشی این دلیل به فانی بودن زمین و این دنیاست.پاک بودن از گناه ،انجام کارهای نیک هیچوقت خستت نمیکنه عشق خدا هیچوقت خستت نمیکنه چون حقیقت زندگی خداونده
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 14:3  توسط قطره باران | 

خری امد به نزد مادر خویش        که ای مادر چرا رنجم دهی بیش

برو امشب برایم خواستگاری        اگر تو بچه ات را دوست داری

خر مادر بگفتا  ای پسر  جان       تورا من دوست دارم بیشتر از جان

زبین این همه خرهای خوشگل      یکی را انتخاب کن جان مادر

خرک گفتا فدای  روی   ماهت      به قربان دو چشمان سیاهت

خر همسایه را عاشق شدم  من      به زیبایی نباشد مثل او زن

اگرراضی شوی وحرفی نداری     برو امشب برایم خواستگاری

خرمادررضایت دادوبراو تبسم کرد  وشد خوشحال و خندان خرک را گفت

پالانت را  به  تن  کن                  برو اکنون بزرگان را خبر کن

خرک از شادی  گریه  سر  داد      به رویاهای خود ناله سر داد

به آن روزی که از سوی  زنش     بگیرد بوسه از روی عزیزش

خرک آن خر بزرگان راخبر کرد    درون آئینه خود را نظر کرد

سرش راشانه کردوموهای خودرا   کمی روغن بزد او روی خود را

خران  بعد از  کمی  آماده   بودند    درون خانه همسایه بودند

خر مادر  خر  همسایه  را  گفت     که بهتراین پسر گیرم یک جفت

اگر راضی شوی حرفی نداری       بگیرید این خر ما را غلامی

خر همسایه رو سوی خران کرد     یه یک چشمک خران را شادمان کرد

خران یکباره عرعر نمودند           لبان خود به شربت تر نمودند

معین چون کنیم اینک قباله            خر همسایه رو کرد سوی خانه

کمی جفتک زدند در رقص بازی    خران این طرف گشتند راضی

بخواندند خطبه عقد را دوتا خر        رویم حاضر نمائیم شیخ محضر

عروس خوش صدا هم ازدر آمد      خر داماد آمد سوی محضر

خر محضرکتاب خویش راباز کرد   به سوی آن دوخر زیبا نگاه کرد

چوآن دو خر درکنار هم  نشستند     بدین سان خطبه عقد را شکستند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 12:25  توسط قطره باران | 

وقتی تنهائیم دنبال یک دوست میگردیم.وقتی پیداش کردیم

دنبال عیبهاش میگردیم وقتی از دستش دادیم دنبال خاطراتش         

میگردیم وباز تنهائیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:33  توسط قطره باران | 

پسرك يك روز پائيزي كه از خواب بيدار شد با خود گفت كه امروز هر چي پدر و مادرم بگن گوش ميكنم.ديگه نميخوام لجوج باشم شايد اونا راست ميگن؟خلاصه پسر بيچاره نشست سر سفره صبحونه و شروع كرد به خوردن.با خود گفت بذار زياد بخورم تا انرژي داشته باشم مثل قديما شاد باشم.طفلي شاد بودنو تو خوردن زياد غذا ميدونست.صبحونه رو خورد و كلي از مادرش كه غذا رو آماده كرده بود و پدرش كه سنگك خريده بود تشكر كرد.به پدرش گفت بابا امروز كار خاصي داري؟پدرش جواب داد به تو چه مگه فضولي!به خودش گفت عيب نداره حتما نميدونه كه خوب شدم.رفت پيش مادرش و گفت كه مامان نهاربرام فسنجون ميذاري؟مادرش جواب داد كه كوفت بخوري بلا گرفته اينبار ميخواي چي بگي!دوباره به خودش گفت كه عيب نداره اينم حتما نميدونه كه خوب شدم.خلاصه چند روزي گذشت و ديد كه اونا اصلا روي خوش بهش نشون نميدن.تازه ميديد كه هر روز پدر و مادرش با هم هي جر و بحث ميكنن.يه لحظه فكر كرد كه من خوب شدم ولي چرا اونا سعي نميكنن خوب بشن وهيچ تغييري نميكنن؟هر چي فكر كرد به جايي نرسيد.يه روز رفت پيش پدرش و گفت كه بابا امشب ما رو شام ميبري بيرون؟اخه باباي دوستم هر جمعه اونا رو ميبره بيرون.پدره دستشو برد بالا و يك كشيده زد تو صورتشو بهش گفت كه از كي برا من پدراي بقيه رو مثال ميزني.چرا پسرهاشونو مثال نميزني.پسر بيچاره اومد بگه كه بابا من چند روزي خوب شدم ولي پدر اجازه نداد وگفت كه نميخواد جواب بدي ،حالا برا من حاضر جواب شده. پسرك اونشب شام نخورد......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:5  توسط قطره باران | 

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:32  توسط قطره باران | 

شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باشدi

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 22:31  توسط قطره باران | 

جدایی کیفر عشق است

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:39  توسط قطره باران | 

دخترها هیچ چیز نمیخواهند جز یک شوهر خوب و همینکه آن را یافتند همه چیز میخواهند!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:39  توسط قطره باران | 

از یکی پرسیدند زن ذلیلی چیست؟

گفت:همان چیزی که بالای شهری ها به آن میگویند تفاهم!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 8:38  توسط قطره باران | 
با داشتن امید هرگز آرزو نمیکنم....

در گوشه چشمم قطره ای از اشک نشست.با دست قطره را برداشتم قطره ای دیگر نشست.اگر تا ابد چشمانم را پاک کنم باز قطره ای از اشک خواهد نشست...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 21:53  توسط قطره باران | 
گلهای بهاری ندارند صفای یک گوشه نگاهت

از من نگیرش تا به ابد فدای یک لحظه نگاهت

آخر به وصالت امید است دل بی نام ونشان را

چون نام ونشانم تویی ساده آرابه چمن دل چمن را

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:41  توسط قطره باران | 

خرسند شدیم از اینکه امروز رنگی دگر است نه رنگ دیروز...

امروز را با رمز الهی به امید تو شروع کردم وشب را هم با شکر داده هایت به روز دیگر تبدیل میکنم به امید الطاف دیگر.توئی که قادر به همه اموری.پس به یاددوران کودکی،

دوران پاکی الهی به امید تو........

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 16:18  توسط قطره باران |